ختنه
امروز18/7/1390 بردیمت دکتر واسه اینکه ختنت کنیم
وای نمیدونی چه قدر واست گریه کردم از شب قبلش که رفتیم تولد مامان جون
تاوقتی که باندت افتادواست گریه کردم
هربار که جیش میکردی گریه میکردی دلم آتیش می گرفت
خداکنه که دیگه هیچ وقت دردکشیدنتو نبینم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ختنه
